|
خروجی حاصل از کلنجار با یک ذهن خسته
|

...
لبيك گلوي كودك شش ماهه
لبيك
.
چراغ ها
مدام رنگ عوض می کنند...
سبز
زرد
قرمز
و عابران را
به سه گروه نامساوی تقسیم می کنند
آنان که می روند
اندکی که می مانند
و آنان که میان رفتن و ماندن
تحیر را بر می گزینند.
...
اما
من نمی دانم
این چراغ همیشه سبز
که در برابرم قد علم کرده
برای چیست.

- چه باران لطیفی...
آن دست خیابان، جوانی با عجله به سوی چند دسته روزنامه که کنار چراغ راهنما روی هم چیده شده بود دوید.دسته ای از روزنامه ها را در بغل گرفت. به سمت پایین خیابان می دوید که پایش به سنگی گیر کرد و تمام روزنامه هایش پخش زمین شد.دنبال چیزی می گشت تا با آن مابقی روزنامه ها را بپوشاند.
چند دقیقه بعد با تکه پلاستیکی بازگشت. لحظاتی ناامیدانه به دسته روزنامه ها که حالا دیگر تبدیل به کپهای خمیر بی مصرف شده بود خیره ماند. تکه پلاستیک را روی سرش گرفت و به سمت پایین خیابان روانه شد.
نگاهش را از جوان روزنامه فروش به سمت آسمان برگرداند. به نظرش رسید که این قطرات آب که از آسمان فرو میریزد دیگر آن باران لطیف چند دقیقهی پیش نیست.
-هیچ چیز خوبی واقعاً خوب نیست.
انگشتش را توی ریش کثیف پر پشتش فرو کرد و چانه اش را خاراند.
- از ریش بلند و جملات فلسفی حالم به هم میخورد.
دستش را تا آرنج توی ماشینی که زنی پشت فرمانش نشسته بود فرو کرده بود که چراغ سبز شد.
زن که تازه دست توی کیفش کرده بود به محض سبز شدن چراغ پایش را روی پدال گاز فشار داد و به سرعت دور شد.
عصا زنان از میان انبوه ماشینهایی که چهارراه را ترک می کردند، خود را به زیر سایهبان مغازه ای رساند.چند دست فروش به آن سمت چهارراه – جایی که ماشین ها تازه داشتند پشت چراغ قرمز صف می کشیدند – دویدند.
سرش را به سمت چراغ برگرداند. چند ثانیه بیشتر به قرمز شدن چراغ باقی نمانده بود.چند لحظه بعد چراغ قرمز شد و تایمر آن شروع به کم شدن کرد.
باران کپه ی رونامه ها را تقریبا شسته بود و با خود می برد. دست فروش ها دیوانهوار اینور و آنور می دویدند و چراغ که مدام سبز و قرمز می شد.
زیر سایه بان نشسته بود و حسی مانع از آن می شد که باز به میانهی چهاراره شلوغ برود و دست توی ماشین های متوقف شده پشت چراغ بکند.ترجیح می داد این بار همان جا بنشیند و به باران، چراغ سبز و قرمز و این همه چیز هایی که واقعا خوب نیستند خیره بماند.

اگر همه مسلمین جمع شوند و هر کدام یک سطل آب بریزند، اسرائیل را آب ميبرد.(امام خميني)
به یادبود !!!۶۰ امین سال ننگ و سطل های آبی که ناریخته ماند.
به ناگاه چشم گشود.
با تعجب پرسید:
چه زود صحنه ی آخر فرارسید؟
و از حفره ی روی سینه اش
به رد خیس خون
و به دست لرزان پدر خیره ماند.
لبخندی زد:
اینجا بچه ها چقدر زود بزرگ می شوند.
...

می گذرد...
این دو سه روز هم می گذرد
و عاقبت طعمه دهان سرد یخچال خواهیم شد.
و با اشک های یخ زده
بر چشمان کبود پف کرده
به یاد خواهیم آورد
آن روزی را که در به در رفتیم
و بر در هر ویرانه
از
هجّی " آرمان" پرسیدیم
و دیوان، دیوانِ اشعارشان را برایمان خواندند.
و به یاد خواهیم آورد
که بر سر هر پیچ
گروهی به فاحشگان خوش آب و رنگ
اقتدا کردند
و عده ای -شناسنامه های مسلمانی در دست-
به شلوغی صف های قرض الحسنه پناه بردند.
می ترسم
می ترسم روزی در سایه آفتاب
از خواب برخیزیم
و دریابیم
که این همه سال
سر بر استخوان جمجمه ای
اینگونه آسوده
در خواب بوده ایم.
...
من دیروز فقیرتر بوده ام یا امروز
دیروز با نیم قرص نانِ جو و اعتقادی در قلبم
و امروز چند قرص نان و دیگر هیچ
...
می گذرد
این دو سه روز هم می گذرد
...
شاید بهتر باشد
برخیزم
بروم
عکسی برای آگهی ترحیمم آماده کنم.