|
خروجی حاصل از کلنجار با یک ذهن خسته
|

آن دورها - شاید در بینهایت - جسمی با حرکت خود، گرد سفیدی را در صفحه ی افق پخش می کند. خستگی چشم ها و تیغ آفتاب مجالت نمی دهند تا بتوانی تشخیص بدهی منشا تولید گرد سفید چیست. با خود می اندیشی هر اغتشاشی باعث بیقراری انسان می شود و شاید هر اغتشاشی در صفحه ی افق زندگیت را محکوم می کنی. با فکر کردن به این آفرینش فلسفی در باب آرامش و بیقراری در صفحه ی افق زندگی کمی ذوق و اندکی غرور در خود احساس می کنی، ولی خستگی و گرمای آفتاب مجالت نمی دهند تا فکرت را پخته تر کنی.
داخل حیاط پشتی حسینیه می شوی. آب روستا قطع است. با پا ضربه ای به تانکر آب میزنی شاید بتوانی مقدار آب باقی مانده در آن را تشخیص دهی. هنوز مقداری آب درون تانکر باقی مانده است. البته این را از ضربه ای که به تانکر زده ای متوجه نمی شوی، از دریچه ی بالای تانکر مقدار آب باقیمانده را می بینی. شیر را که باز می کنی فشار آب آنقدر هست که به خود حق می دهی سرت را زیر آب بگیری و گردوخاک و سیمانی را که در این چند روز جزئی از وجودت شده است بشویی. دولا که می شوی از میان پاهایت دخترکی روستایی را می بینی که دبه ای در دست دارد. آب روستا قطع است. مردم روستا آبشان را از چشمه می آورند. چشمه دور است و دبه های آب سنگین. چشمت که به چشمان دخترک می افتد سلام میکند. در همان وضعیت دولا جواب سلامش را می دهی و عذاب وجدان اجازه نمی دهد که با آب شرب مردم روستا سرت را بشویی. فکر جسم متحرک روی صفحه ی افق و نظرات فلسفی در باب آرامش لحظه ای رهایت نمی کند. سعی میکنی نظرت در باب آرامش را به دخترک و مردم روستا تسری دهی. با خود میگویی: مثلا همین دختر اگر الان در خانه ای مجلل و در خنکای کولر نشسته بود... . ولی گرمای آفتاب و گردو خاک روی تنت توانی برای تفکرات فلسفی باقی نگذاشته. کلافه می شوی.
به سمت بیرون حسینیه می روی تا از سرنوشت جسم متحرک مطلع شوی. جسم نزدیکتر شده است و حالا می توانی وانت یکی از گروه های کاری و بچه هایی را که پشت وانت نشسته اند تشخیص دهی. دم در حسینیه، بچه ها از پشت وانت پایین می آیند. خاک تمام سر رو رویشان را پوشانده است. از میان خاکی که صورتشان را پوشانده، لبخندی -واقعی- پیداست. کلافه می شوی. بیقراری، شرایط سخت کاری، لبخند، ... . یک جای کار می لنگد. دبه ی آب دخترک پر شده است. یکی از بچه ها دبه را از دست دخترک می گیرد و با هم به سمت خانه ای محقر در پایین روستا روانه می شوند.
نمی خواهی در این جنگ پنهان فلسفه ها شکست را بپذیری. تمام تقصیرها را به گردن خورشید می اندازی.
- با قرار گرفتن بیش از حد در معرض خورشید، قدرت تحلیل صحیح موقعیت از انسان صلب می شود. به دلیل قرار گرفتن بچه ها در معرض خورشید، قدرت درک صحیح موقعیت از ایشان صلب شده و با وجود شرایط بسیار سخت، احساس آرامشی کاذب می نمایند.
با این توجیه کمی احساس رضایت می کنی. بچه ها وارد حسینیه شده اند. کنار در حسینیه می نشینی تا کمی بیشتر در باره ی تفکرات فلسفی جدیدت فکر کنی.
خورشید، گرم و سوزان می تابد. گردی در افق پدیدار می شود. باز فلسفه ای در راه است.

گاهی من ساکتم، او شعر میخواند.
گاهی من ساکتم، او اخم میکند.
گاهی من ساکتم، او لبخند میزند.
گاهی من ساکتم، او سکوت میکند.
گاهی من ساکتم، او داستان میگوید.
گاهی من ساکتم، او درس میدهد. آنگاه زانو میزنم و گوش میدهم.
او میگوید "الف" و من از چیزی پر میشوم.
(بعدترها خودش میگوید که آن چیز عشق بوده است)
***
نشسته ای و با خودت حرف میزنی
تو مستی، تو میخندی، تو با کسی حرف میزنی
من از تو میپرسم با که حرف میزنی؟
تو میخندی و من اصلا به یاد نمی آورم که گاهی من ساکتم و تو حرف میزنی
خیلی زمان می برد برای شاگرد بی استعدادی چون من تا بفهمم
که گاهی من میشوم معادله ای که معلوماتم، مجهولاتم را ارضا نمیکند
که گاهی من فریاد میزنم، ملتمسانه از تو میخواهم که پاک کنی این صورت مسئله ی غلط را
آن وقت تو می نشینی و مهربانانه حلم میکنی
آن وقت لایق میشوم تا خودت خاکم کنی.

تا وقتی هستی همه حضورت را باور می کنند
اما وقتی که می روی
دیگر هیچ کس حتی مسافر بودنت را هم به یاد نمیآورد.


گفته بودی که باد می کارید.
گفتی که مهندس را چه به عملگی
مهندس باید از فکرش استفاده کند و تولید کند و در این وانفسای رقابت، کلاه خودش را سفت بچسبد تا باد نبردش.
من خندیدم و راستش حرفت را خیلی جدی نگرفتم.
اما حق با تو بود.
ما باد می کاریم و طوفان عشق نایب مهدی(عج) درو می کنیم.
حالا باش تا دودمان مهندسان رنگارنگ را بر باد رفته ببینی.


...
لبيك گلوي كودك شش ماهه
لبيك
.
چراغ ها
مدام رنگ عوض می کنند...
سبز
زرد
قرمز
و عابران را
به سه گروه نامساوی تقسیم می کنند
آنان که می روند
اندکی که می مانند
و آنان که میان رفتن و ماندن
تحیر را بر می گزینند.
...
اما
من نمی دانم
این چراغ همیشه سبز
که در برابرم قد علم کرده
برای چیست.

- چه باران لطیفی...
آن دست خیابان، جوانی با عجله به سوی چند دسته روزنامه که کنار چراغ راهنما روی هم چیده شده بود دوید.دسته ای از روزنامه ها را در بغل گرفت. به سمت پایین خیابان می دوید که پایش به سنگی گیر کرد و تمام روزنامه هایش پخش زمین شد.دنبال چیزی می گشت تا با آن مابقی روزنامه ها را بپوشاند.
چند دقیقه بعد با تکه پلاستیکی بازگشت. لحظاتی ناامیدانه به دسته روزنامه ها که حالا دیگر تبدیل به کپهای خمیر بی مصرف شده بود خیره ماند. تکه پلاستیک را روی سرش گرفت و به سمت پایین خیابان روانه شد.
نگاهش را از جوان روزنامه فروش به سمت آسمان برگرداند. به نظرش رسید که این قطرات آب که از آسمان فرو میریزد دیگر آن باران لطیف چند دقیقهی پیش نیست.
-هیچ چیز خوبی واقعاً خوب نیست.
انگشتش را توی ریش کثیف پر پشتش فرو کرد و چانه اش را خاراند.
- از ریش بلند و جملات فلسفی حالم به هم میخورد.
دستش را تا آرنج توی ماشینی که زنی پشت فرمانش نشسته بود فرو کرده بود که چراغ سبز شد.
زن که تازه دست توی کیفش کرده بود به محض سبز شدن چراغ پایش را روی پدال گاز فشار داد و به سرعت دور شد.
عصا زنان از میان انبوه ماشینهایی که چهارراه را ترک می کردند، خود را به زیر سایهبان مغازه ای رساند.چند دست فروش به آن سمت چهارراه – جایی که ماشین ها تازه داشتند پشت چراغ قرمز صف می کشیدند – دویدند.
سرش را به سمت چراغ برگرداند. چند ثانیه بیشتر به قرمز شدن چراغ باقی نمانده بود.چند لحظه بعد چراغ قرمز شد و تایمر آن شروع به کم شدن کرد.
باران کپه ی رونامه ها را تقریبا شسته بود و با خود می برد. دست فروش ها دیوانهوار اینور و آنور می دویدند و چراغ که مدام سبز و قرمز می شد.
زیر سایه بان نشسته بود و حسی مانع از آن می شد که باز به میانهی چهاراره شلوغ برود و دست توی ماشین های متوقف شده پشت چراغ بکند.ترجیح می داد این بار همان جا بنشیند و به باران، چراغ سبز و قرمز و این همه چیز هایی که واقعا خوب نیستند خیره بماند.

اگر همه مسلمین جمع شوند و هر کدام یک سطل آب بریزند، اسرائیل را آب ميبرد.(امام خميني)
به یادبود !!!۶۰ امین سال ننگ و سطل های آبی که ناریخته ماند.
به ناگاه چشم گشود.
با تعجب پرسید:
چه زود صحنه ی آخر فرارسید؟
و از حفره ی روی سینه اش
به رد خیس خون
و به دست لرزان پدر خیره ماند.
لبخندی زد:
اینجا بچه ها چقدر زود بزرگ می شوند.
...

می گذرد...
این دو سه روز هم می گذرد
و عاقبت طعمه دهان سرد یخچال خواهیم شد.
و با اشک های یخ زده
بر چشمان کبود پف کرده
به یاد خواهیم آورد
آن روزی را که در به در رفتیم
و بر در هر ویرانه
از
هجّی " آرمان" پرسیدیم
و دیوان، دیوانِ اشعارشان را برایمان خواندند.
و به یاد خواهیم آورد
که بر سر هر پیچ
گروهی به فاحشگان خوش آب و رنگ
اقتدا کردند
و عده ای -شناسنامه های مسلمانی در دست-
به شلوغی صف های قرض الحسنه پناه بردند.
می ترسم
می ترسم روزی در سایه آفتاب
از خواب برخیزیم
و دریابیم
که این همه سال
سر بر استخوان جمجمه ای
اینگونه آسوده
در خواب بوده ایم.
...
من دیروز فقیرتر بوده ام یا امروز
دیروز با نیم قرص نانِ جو و اعتقادی در قلبم
و امروز چند قرص نان و دیگر هیچ
...
می گذرد
این دو سه روز هم می گذرد
...
شاید بهتر باشد
برخیزم
بروم
عکسی برای آگهی ترحیمم آماده کنم.